زمانیکه خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شدند، پیر شدنت شروع می شود.
همه چیز هست. زندگی خوب هست. سلامتی هست. آرامش هست. خانه هست. ماشین هست. حساب بانکی پر پول هست. حقوق خوب هست. زیبایی و هیکل خوب هست. تحسین اطرافیان هست. زندگی جریان دارد. من راه می روم. می خندم. زندگی می کنم. اما جای زخمهایی که خورده ام آزارم می دهد. یک جای خالی هست که با هیچکدام از اینها پر نشده، همانطور که جای خالی بقیه چیزها هم با هیچ چیز دیگری پر نمی شود. یک سکونی در زندگی ام هست که انگار زمان ایستاده و من باید هر روز بدون عشق بودن را مرور کنم. که دوست داشتن رازی شود در انتهای صندوقچه دلم که باید همانجا به فراموشی بسپارمش. که روزهای تنهایی بشوند مونس شبهایی که بدون بوسه شب به خیر و یا گفتن دوستت دارم به خواب می روم.
و من مدتهای مدیدی است که با خاطراتم زندگی می کنم.
یه روزی یه گنجشکه داشته تو هوای سرد پرواز می کرده که یخ می زنه و می افته روی زمین. یک گاوه که داشته رد می شده می بیندش و یه تپاله بزرگ می اندازه روش. گنجشکه کم کم گرم می شه و شروع می کنه به جیک جیک کردن. یک گربه که اون نزدیکیها بوده می یاد گنجشکه رو در می یاره، تمیزش می کنه و بعد می خوردش.
1- هر کی روت می رینه دشمنت نیست.
2- هر کی از توی گوه درت می یاره دوستت نیست.
3- وقتی که تا گردن توی گوه فرو رفتی حداقل خفه شو و جیک جیک نکن.
دلم سنگین شده. حرفهای زیادی هست که تلنبار شده اند. انبوهی از دوستت دارم ها. ناگفته هایی از دلتنگی ها و کوله باری از عاشقی ها. دلم خسته شده. دلم تنهاست. دلم می خواهد که کسی باشد که به من گوش بسپارد، بی آنکه قضاوتم کند. با من حرف بزند، بی آنکه نصیحتم کند. یاری ام کند بی آنکه به جای من تصمیم بگیرد. مراقبم باشد بی آنکه بر من سلطه داشته باشد. نگاهم کند بی آنکه در برق چشمانش نشانی از فریب ببینم. تکیه کاهم باشد بی آنکه منتی بر من نهد. که دوستم بدارد و رامم کند بی آنکه در بند کشد.
دلم می خواهد که یار باشم، دور باشد یا نزدیک. که دلدار باشم در همه روزهای خوش و ناخوش. که نگاهش کنم و دوست بدارمش در انبوه لحظه های شادی و غم. که زیبایی اش را تحسین کنم و محو قدرت مردانه اش شوم در همه وقتهای بودنش. که در رویایش فرو روم و خوابش را ببینم در همه وقتهای نبودنش.
دلم عشق می خواهد و عاشقی که تا ابد در کنارم بماند و زندگی را ارزانی ام کند و من به پاس مهرش تمام لحظه هایم را وقف او و زندگی که برای من ساخته کنم.
هیچ وقت خودم را دوست نداشته ام. همیشه یک چیزی بوده که بابت آن خودم را سرزنش کنم. اما حالا دارم خودم را کم کم دوست می دارم. قد بلندم را و اندام متناسبم را دوست دارم. پاهای کشیده و دستهای بلند با ناخنهای زیبایم را دوست دارم. چشمهای درشتم را، لبهای کوچک و باریکم و صورت گرد و لپهای تپلم را که وقتی می خندم می شوند دو تا گونه زیبا دوست دارم. زیبایی را که خدا به من داده دوست دارم.
خانواده ام را دوست دارم. خواهرهایم را که هر کدام یک طرف دنیا دارند زندگی می کنند و از وقتی که از ایران رفته اند از صمیم قلب می خندند دوست دارم. پدر و مادرم را که در طی این سالها با همه سختی و مشقات از ما سه تا بچه کوچک که حتما دماغو هم بوده ایم این آدمهایی را ساخته اند که هر کدام یک جایی مایه افتخار خودمان و آنها شده ایم دوست دارم.
فرهنگی که با آن بزرگ شده ام را دوست دارم. که یادم داده که باید با نجابت زندگی کنم. که می گوید که مرد زندگی آدم فقط می تواند یک نفر باشد. که خیانت و دروغ و فریبکاری در آن جایی ندارد. که دختر با لباس سفید می رود خانه شوهر و با کفن بر می گردد. که زن باید بساز باشد و در زندگی تلاش کند برای به ثمر نشستن زندگی اش و تاب بیاورد همه ناملایمات و سختی ها را. که مهمترین وظیفه اش بزرگ کردن بچه هاست و گرم نگه داشتن کانون زندگی. و من همه اینها را دوست دارم. اگر چه خیلی ها به آن بگویند املی.
تربیتی که مرا با آن بزرگ کرده اند دوست دارم. که یادم داده تا دختر خانواده باشم. که هر جای دنیا باشم باید سر ساعت به خانه برگردم حتی وقتهایی که پدر و مادرم نیستند. که یادم دادند که دروغ زشت است. که خیانت و دروغ و فریب زندگی آدم را نابود می کند. که باید پاک زندگی کرد. که باید قلب صاف داشت. که باید برای همه، حتی دشمن هم خوب خواست. که از هر دست که بدهی از همان دست می گیری.
خیلی وقتها توی زندگیم خطا کرده ام. اشتباه رفته ام راه را. یک جاهایی یادم رفته بوده که من چه کسی هستم و فراموش کرده بودم که این رفتار توی خون من نیست و من اینطور بزرگ نشده ام. خیلی وقتها رفتارهایم مطابق با فرهنگ و تربیتم نبوده اما خیلی دوام نیاورده اینکه خودم نبوده ام. خداوند همیشه یارم بوده و به یادم آورده که "هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش". حالا خطاهایم را قاب کرده ام توی ذهنم. نه که هر بار می بینمشان خودم را سرزنش کنم، برای اینکه یادم باشد که دیگر تکرارشان نکنم.
یک روز نشستم و تو را گذاشتم جلوی رویم. همه چیزهایی که از تو می دانستم را، از همان زمانی که هنوز نمی شناختمت و ندیده بودمت، مرور کردم. خودم را جای تو گذاشتم. به خودم گفتم که سخت است هر بار با عشق بروی جلو و با تنفر عقب رانده شوی. هر بار با خنده بروی جلو و بعد پشیمان برگردی عقب. هر بار جشن بگیری و لبخند بزنی و عکس بیندازی و در پایان چک بیست میلیون بکشی و با خنده از دادگاه بیایی بیرون. سالها تنها باشی و با امید به فردایی که روشن باشد و بیاید، روزهایت را به شب برسانی. آدمهای جدید را امتحان کنی به این امید که شاید این شخص همان او باشد. و دوباره و دوباره و دوباره هم از اول تکرارش کنی.
آن وقت بود که فهمیدم خیلی سخت است. حق داری که بترسی. از اینکه این همان اوی تو نباشد. بترسی از اینکه نکند که این بار هم همانطور شود. مثل بار قبلی و یا مثل قبل تر. فهمیدم که این ترس مجبورت می کند که هر بار رابطه بگیری و هر بار بعد از چند وقت رهایش کنی. که هر بار مسکن نبودن نفر قبلی بشود همان آدمی که تازه وارد زندگی ات کرده ای. که هر بار دلت بیشتر از قبل سنگ بشود. و هر بار زخمهایی را که خورده ای، مثل نیشتر فرو کنی توی دل آدمهای دیگر تا دلت خنک شود. تا به دنیا بگویی که همانطور که من زخم خوردم دیگران هم باید زخم بخورند.
از خودم می پرسم من اگر جای تو بودم چه می کردم؟ اگر به جای این سختیهایی که تو کشیدی من متحمل آنها می شدم چه می شد؟ کجا دست و دلم می لرزید؟ کجا کم می آوردم و پا پس می کشیدم؟ کجا می ترسیدم؟ کجا دلم هری می ریخت پایین که ای وای باز هم اشتباه کردم؟ کجا دلم سنگ می شد؟ کجا بازی را تمام می کردم؟ کجا تعهدم را نادیده می گرفتم؟ کجا خودم را می فروختم؟ قیمتی که بر روی خودم، روی تعهدم، شرفم و عزت و آبرویم می گذاشتم چقدر بود؟
به خودم می گویم شکست خوردم. خیلی سخت بود. طاقت آوردم. کسی را هم وارد زندگیم نکردم تا تسکینی باشد روی زخم عمیق قلب و روحم. یکسال گذشت و من خوب شدم. اما نه خودم را گم کردم و ارزان فروختم و نه انتقامم را از دیگران گرفتم. فقط زندگی کردم. خیلی سخت بود اما گذشت. روزگار هیچوقت یکسان نبوده. همانطور که روزهای خوب ماندگار نیستند روزهای بد هم رفتنی اند. دستهایم را گذاشتم روی زانوهای خودم و بلند شدم. همان عادتی که همیشه داشته ام. نه مثل تو به آدم جدید پناه بردم و نه انتقام گرفتم. چرا که می دانم اگر چه آسیاب خداوند آهسته می چرخد اما ریزترین دانه ها را هم خرد می کند.
به خودم می گویم باید چیزی در من باشد که تو گمش کرده ای. من ورای عددها ایستاده ام. قیمتی دارم که هیچ عددی آن را نمی شمارد. مهم نیست که کیستم و چیستم و یا پشت رفتارم چه انگیزه ای هست. من فراموش نکرده ام که مرتبه خودم به عنوان یک انسان، والاتر از عدد، رقم، محاسبه و مقدار است. که در مرتبه بی بدیل بودن ایستاده ام. مرتبه ای که جایگاه واقعی من به عنوان یک انسان است.
روزهای زیادی است که تنهایی آزارم می دهد. درست یکسال شد که تنهایم. که دستی دستم را نگرفته. لبی لبهایم را نبوسیده و هیچ آغوشی نبوده تا مرا در خود فرو برد. یکسال است که با امید به فردایی بهتر شبهایم را سر می کنم. اشک می ریزم. می خندم. می چرخم. می روم گردش. خوش می گذرانم. اما ته دلم غم دارد. غم تنهایی. تنهایم. دلم دستی می خواهد که لمسم کند. شانه ای پر غرور که تکیه گاهم باشد. دستانی که دورم حلقه شود. چشمانی که خیره شوند در من و آتش اشتیاق را در آنها ببینم و بعد چشمهایم را ببندم و به رویای آینده بیندیشم. دلم آغوشی گرم می خواهد و رختخوابی نرم. دلم عشقی عمیق می خواهد. دوست داشتنی ناب از جنس همان چیزهایی که روی زمین یافت نمی شوند و در آسمانها هستند. و کسی که دنیاها و آرزوهایم را شریک شوم با او تا ابد.
از رها کردن نترس. هیچ کس نمی تواند چیزی را که مال توست، از تو بگیرد. همانطور که تمام دنیا نمی تواند چیزی که مال تو نیست را برایت حفظ کند.
می خوام با هم ازدواج کنیم و برات یه انگشتر الماس بگیرم با یه قصر مرمری.
من نه الماس می خوام و نه قصر مرمری. فقط همسر تو بودن برای من کافیه.
نوبت من بود که از جایم بلند شوم و صحبت کنم. گفتم که به کمک شما احتیاج دارم. گفتم که علیرغم موقعیتهای بسیار، حتی یکبار هم نتوانستم خودم را دوست داشته باشم. گفتم که بارها خودم را در موقعیتهای احساسی و عاطفی وحشتناک و دردناک قرار دادم که هرگز هم حل و فصل نشدند. انواع و اقسام بدرفتاری ها را نسبت به خودم تحمل کردم و هرگز هم کلمه ای در مقام دفاع از خودم نگفتم. دیگر نمی توانم به این روال ادامه دهم. می خواهم یکبار برای همیشه این طلسم را بشکنم. می خواهم که کسی مرا تکانی بزرگ بدهد تا از خواب غفلت بیدار شوم. می دانستم که همه آنها در زمانی دور احساسات مرا تجربه کرده بودند. یکی از استادان جلو آمد. اسم کسی را که کنار من نشسته بود صدا زد. در یک چشم به هم زدن او را شناختم. کسی که بارها عاشقش شده بودم و به او عشق ورزیده بودم. کسی که بسیار به او اعتماد داشتم. استاد از او پرسید که این شخص مهربان را می شناسی که بارها به تو عشق ورزیده است؟ جواب داد بله همینطور است . او در گذشته نقشی اساسی در زندگی من ایفا کرده و عشق او همواره در من امید به زندگی را زنده کرده است. من او را دوست دارم. استاد گفت: بسیار خوب. این بار او باید شدیدا تحت فشار قرار بگیرد تا نهایتا عشق به خودش را بیاموزد و انتخاب کند که خودش را دوست داشته باشد. این بار باید نقش معشوقش را ایفا کنی. با این تفاوت که این بار فرومایه، بی اعتنا، خودخواه، خیانتکار، ظالم و بی رحم خواهی بود تا او نتواند تحمل کند و مجبور باشد که خودش را دوست بدارد و تو را ترک کند. تنها این گونه است که می تواند این چرخه معیوب را بشکند و به بدرفتاری با خود پایان دهد. از آنجا که او عمیقا به تو اعتماد دارد این اجازه را به تو خواهد داد که این نقش را برای او بازی کنی. به همین دلیل است که تو را برای او انتخاب کرده ام. با اینکار پاسخ عشق او را هم خواهی داد و خواهی توانست بعد از تغییر و رشد شخصی او، باقی عمرت را به عنوان انسانی خوب و غیر خودخواه، پایبند و وفادار و صادق سپری کنی. استاد از من پرسید موافقی؟ سرم را تکان دادم. قلبم از شادی و سرور لبریز بود. می دانستم که زمانش رسیده تا خودم را دوست داشته باشم. و مهمتر اینکه کسی که قرار بود کمکم کند همان دلدارم بود. به سمتش دویدم. مدیونش شده بودم. آنقدر مرا دوست داشت که قبول کرد چنین نقش سخت و دشواری را در زندگی من ایفا کند. در آغوشی بودم که درست به اندازه من بود. به من قول داد که مایوسم نمی کند. گفت که چنان رفتاری با من خواهد داشت که بالاخره مجبور شوم خودم را دوست داشته باشم و ترکش کنم.
...
من متولد شدم.
...
سی و یک سال بعد با مردی آشنا شدم که در یک چشم به هم زدن عاشقش شدم. در همان بار اولی که دیدمش. و او هم عاشق من شد. در همان بار اولی که مرا دید و یا شاید من اینطور فکر می کردم. علیرغم خلق و خوی تحمل ناپذیر و خصوصیات اخلاقی که خودش هم به نیکی از آنها یاد نمی کرد و همه چیزهایی که در مورد گذشته اش می دانستم و انصافا با صداقت تمام آنها را برایم گفت و همه شروط عجیب و غریبی که برای ازدواج گذاشت، موافقت کردم که با او ازدواج کنم. عاشقش بودم و در آسمانها پرواز می کردم. زندگی برایم معنای زیبایی داشت. درختها رنگ داشتند. آسمان آبی بود و همه چیز می خندید. اما خوشی هایم دوامی نداشت. ابرهای تیره آسمان زندگیم را فرا گرفتند. بدگمان شدم به او که با کس دیگری رابطه دارد و متاسفانه حدسم درست از آب در آمد. آدمی که برای ازدواج با من لحظه شماری می کرد حالا دیگر جواب تلفنهایم را هم نمی داد. آدمی نبودم که طاقت بیاورم. دعوا کردم. داد کشیدم. هوار زدم. می دانست که عاشقش بودم. گفت که اگر دوستم داری با من باش اما بدان که غیر از تو چند نفر دیگر هم هستند. من آدمش نبودم. نتوانستم. نماندم. رابطه تمام شد. دوستش داشتم. خیلی تلاش کردم. خیلی غرورم را شکستم. التماسش کردم. با هر روشی که می شد خواستم که رابطه داشته باشیم فقط من و او. که مال هم باشیم. مثل آن روزهای اول آشناییمان. که با هم ازدواج کنیم. که زیر یک سقف خوشیها و غمهایمان را قسمت کنیم. نخواست. گفت که امکانات دارد و می خواهد از آنها استفاده کند. گفت که ازدواج کرده و نمی تواند من را دوست داشته باشد چون باید زنش را دوست داشته باشد. هر راهی که فکرش را می کردم رفتم برای بودن با او و هر حرفی که فکرش را بکنید به من زد. از تهمت رابطه با دوستش گرفته تا پیشنهاد بودن با او بصورت گروهی. و در تمام این مدت همه آدمهایی که می شناسمشان و آنها مرا می شناسند عقیده داشتند که دیوانه ام که می خواهم با چنین مردی باشم و ازدواج کنم. اما به طرزی غریب احساس می کردم که سرنوشت همین بوده و باید با او سر کنم. یک روز جرات دادم به خودم و گفتم که نمی خواهمت. که برو هر وقت خواستی ازدواج کنی بیا سراغ من و می دانستم که هرگز قصد ازدواج در سر ندارد. به خودم گفتم که شایسته این رفتار نیستم. که استحقاقش را دارم که بهترینها را داشته باشم. احساس ترس و تنهایی می کردم. کندن قسمتی از قلبم و دور انداختن آن کار راحتی نبود. درد داشت. تاوان دوست داشتنم را پرداختم.
...
استاد لبخند می زد. به من افتخار می کرد که کارم را درست انجام داده بودم. و من در اوج تنهایی در اعماق قلبم احساس سبکی و آزادی می کردم.
...
همیشه گفته ام که زندگی مواجهه ابدی آدمهاست با انتخابهایشان. انتخاب کرده بودم که با او روبرو شوم تا رشد کنم. با میل و رضایت قلبی خودم خواسته بودم که دست مرا بگیرد و از سیاهی بیرون بکشد. پس چرا باید ناراحت می شدم. می دانم که کائنات یکایک نیازها و احتیاجات مرا محاسبه کرده و بهترین افراد را سر راه من قرار می دهد. یکایک دوستانی که دارم. اعضای خانواده. همکاران. دشمنانی که دارم. هر کسی که قلبم را شکسته. همه برای این در زندگی من حضور دارند که به من درسهای مهمی را بیاموزند. که من انسانی کامل تر و مهربانتر شوم.
امسال سال خوبی نبود برایم.
مادربزرگی که دوستش داشتم را از دست داده بودم و هنوز زخم دوری اش تازه بود. بعد کسی را که دوست داشتم و فکر می کردم که او هم دوستم دارد رهایم کرد و تنها ماندم. کلافه بودم. داشتم با غم نبودنش کنار می آمدم که جابجا شدم. افتادم توی شعبه ای که دوست نداشتم. با آدمهایی که از قضا خوب بودند. ولی باز هم همه چیز برای من سخت بود. کمکم کردند. همراهیم کردند. روزهای بدی بودند که در حال گذر بودند و به سختی هم گذشتند. کم کم تحمل روزهای یکنواخت و سخت آسانتر شد. درد من حالا فقط نبودن "او" بود.
پیش دکتر می رفتم. دکترم گفت باید رهایش کنی. باید برایت تمام شود تا زندگی ات را از نو بسازی. گفتم نمی توانم. سخت است. گفت رابطه جدید بگیر. گفتم اگر نگیرم چه می شود؟ گفت فراموش می کنی، برایت تمام می شود اما طول می کشد. گفت اگر آدم جدید بیاید توی زندگیت خیلی زود فراموش می کنی اما اگر تنها بمانی سخت می شود برایت، زمان می خواهد تا به آرامش برسی. گفتم من آدم رابطه های گذرا نیستم. صبر می کنم.
همان وقت بود که آدمها باز هم جابجا شدند. همه روزهایم شدند دو تا آدم خوب که آمدند توی زندگیم تا من رشد کنم. که دستم را بگیرند و بکشندم بیرون. که هر روز از زندگیم را شکر کنم بابت بودن و حضورشان که با امید به دیدار هر روزه شان پایم را از خانه بیرون بگذارم. مریم، شیوا متشکرم.
روزها گذشته و من دیگر آن آدم روزهای اول نیستم. زندگی هم همان زندگی گذشته نیست. کم کم روی خوشش را هم نشانم داد. جابجا شدم به جایی که دوستش داشتم. پست بالاتر گرفتم در حالیکه انتظارش را به این زودی ها نداشتم و روزهایی را پیش رو دارم که باورشان نمی کردم.
سال بعد سال خوبی خواهد بود برایم. به این ایمان دارم.
من یک زن آفریده شدم. این یعنی کتابی که می خوانم، یک جایی ته ذهنم به این فکر می کنم که روزی پیش مردی از آن صحبت کنم.
من یک زن آفریده شدم. یعنی زیبا که می شوم، دوست دارم چشمهای مردی تحسینم کند.
من یک زن آفریده شدم. این یعنی شعر که می خوانم، ساز که می زنم، نقاشی که می کنم، تحسین و نگاه همجنسانم بس ام نیست. مردی باید باشد، حتی مردی که دوستم داشته باشد، حتی تر مردی که دوستش داشته باشم.
من یک زن آفریده شدم. این یعنی دمر که روی چمن های خیس دراز کشیده باشم و به دور دستها خیره، دنیا دنیا کیف کنم و تنهایی ام را با خودم قسمت کنم باز هم لذتم کامل نمی شود، اگر یک جایی ته دلم امیدوار نباشم که این لحظه را روزی برای مردی خواهم گفت.
من یک زن آفریده شدم. نه برای در حسرت یک بوسه ماندن، برای خلق بوسه ای از جنس آرامش.
من یک زن آفریده شدم. نه که همخواب آدمهای بی خواب شوم، که برای خواب کسی رویا شوم.
من یک زن آفریده شدم. نه که حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشم، که آغوشی در تنهایی عشقم باشم.
من یک زن آفریده شدم. نه که در حسرت گذشته ها باشم و رویای آینده را ببافم، که حال را زندگی کنم و عشق مشق روزهایم باشد.
من یک زن آفریده شدم. نه که از دنده چپ مرد باشم، که کامل ترین مخلوق خدا در هستی باشم. که عظمت خلقتش را به رخ بکشم.
من یک زن آفریده شدم. نه که دلم بشکند و خرد شود، بلکه بشکند و از هم باز شود.
من یک زن آفریده شدم.
یک روزی یک آدمی می آید و تمام قوانین زندگیت به هم می ریزد. اگر خدا تو را دوست داشته باشد، آن آدم را می بینی. می بینی و عاشقش می شوی. و اگر خدا خیلی دوستت داشته باشد، این عشق را همراه می کند با درد، با فراغ، با غم، با یک غم عمیق.
بعد روحت متوقف می شود در یک نقطه ای. زندگی ادامه دارد، تو ادامه داری. راه میروی، میخندی، کار میکنی. اما روحت ایستاده یک جایی از گذشته. رنگپریده، بهت زده، مرده!
با یک غمی دوستت دارم، داغ دلم تازه می شه، اسمت رو وقتی می یارم.
دلم می لرزد. برای در آغوش یک نفر بودن. در آغوش یک مرد بودن و از همه تنهایی ها سخن گفتن. در آغوش یک مرد بودن و سر در سینه اش فرو بردن، در آرامش به خواب رفتن بعد از تمام وقتهایی که کابوس دیده ام. دلم می لرزد برای تکیه کردن، برای ایمن بودن، برای مست بودن از حضورش. دلم می لرزد برای سر گذاشتن روی شانه مردی که باشد. مردی که دلم به دلش قرص باشد. دلم می لرزد برای دیدن تصویر خودم در میان مردمک چشمانی که عشق در آن موج می زند.
دلم می لرزد.
روز ولنتاین بود. دور و بر ساعت 10 و 11 صبح بود که زنگ زدی به من و گفتی که می خواهی با دوستانت بروی بیرون. گفتی با سهراب و حاتم هستی. گفتی که می خواهید با هم از جلوی شعبه ما رد شوید و بعد از ظهر همان روز قضیه را برایم تعریف کردی که چه اتفاقاتی افتاده.
آمده بودید تا نزدیکیهای ونک و ماشین را آنجا پارک کرده بودید و بعد پیاده راه افتاده بودید به سمت پایین. نزدیک شعبه ما که رسیدی به من زنگ زدی که من اینجا هستم. آمدم پشت شیشه و نگاهت کردم. با دوستانت بودی. از دور که می آمدید دیدم که بارانی جدید خریده بودی. عصرش گفتی که با شاهین رفته اید فرس و خرید کرده اید. نور می تابید به شیشه های واحد. من را نمی دیدی. سرت را گرفتی بالا و به سمتی که فکر می کردی من هستم نگاه کردی. در جستجوی من بودی. پشت شیشه اما من را نمی دیدی. سهراب برگشت عقب را نگاه کرد و بعد شیشه ها را. فکر نکنم هرگز چیزی فهمید از اینکه من پشت شیشه هستم و تو داری با من حرف می زنی. تلفن را قطع کردی و رفتی.
اخلاقت را می دانستم که ظاهر چیزها برایت جذابتر است. شکلات خریده بودم. با یک جعبه شیک طلایی و روبانهای زرشکی و یک شاخه گل رز به همراه یک جعبه شیرینی از شیرینی فروشی طلا. هر چه زنگ می زدم جواب نمی دادی. تلفنت آنتن نمی داد. نگرانت شده بودم. دلشوره داشتم. می ترسیدم. تو نبودی.
بالاخره رسیدی. گفتی که نیروها گرفته بودندتان و تو در رفته ای و خودت را رسانده ای پیش من. گرسنه بودی. شیرینی خوردیم با آبمیوه هایی که گرفته بودم. خوشت آمد از جعبه شکلاتی که برایت گرفته بودم. تو برایم اما کادویی نگرفته بودی. نه حتی یک شاخه گل سرخ. چند تایی فیلم توی کیفت بود. گذاشتی جلویم و گفتی اینها هم کادوی ولنتاین تو. ناراحت شدم. غمگین شدم. به من برخورد. سی و یک ساله بودم و هرگز ولنتاین نداشتم. دلم نمی خواست که اخم و تخم کنم. سکوت کردم. بغضم را فرو خوردم. به خودم شادی بخشیدم و به تو هم. گفتم که فیلمها را به رسم امانت می برم و برایت برمی گردانم. گفتم که کاش می رفتیم ژوانی و تو گفتی "پاشو همین الان برویم" من اما دیرم شده بود. نیامدم. اما گفتم "همین که می خواستی ببری ام، یعنی که برده ای" و کادوی ولنتاین تو همین بود به من. هی زنگ می زدی. پرسیدم به کی زنگ می زنی. گفتی به حاتم. گفتم مگر با هم نبودید. گفتی که گم کرده اید همدیگر را و بعد تو دربست گرفته ای و آمده ای بالا. بعدترها خودت گفتی که با اتوبوس آمده بودی اصلا". هی زنگ می زدی و می خواستی پیدایش کنی. گفتی که پسر خوبی است. دقیقا جملاتی که گفتی اینها بود "بچه خوبیه، آدم زحمتکشیه" و من برای همیشه یادم ماند. همان کلماتی که بعدها به خاطر گفتنشان مرا محکوم به ارتباط با او کردی و چه وقیحانه توانستی مرا و خودت را به همراه او مجسم کنی. که هرگز برایم باورکردنی نیست که وقتی کسی را دوست داری، حتی بتوانی فکر بودن عشقت با دیگری را از سر بگذرانی چه رسد به اینکه تصور کنی و پیشنهادش را بدهی. هرگز بابت تهمتی که به من زدی نمی بخشمت.
خسته بودم. کلافه بودم. یادم هست که گریه هم کردم. بهانه آوردم که دلتنگ خواهرانم شده ام. پس ولنتاین این بود. برگشتم خانه.
خوابیدم. بیدار که شدم هرچه زنگ زدم جواب ندادی. تا دو روز بعد هم از تو سوال کردم که شکلاتها چطور بود و تو گفتی که هنوز نخوردیشان. اصلا فکر نکردم که آن شب بعد از من با کس دیگری بوده ای و یا شکلاتها را به کسی کادو داده ای.
حالا امسال درست روز ولنتاین به این فکر می کنم که نکند تو هرگز مزه شکلاتها را نفهمیده باشی. نکند که نخورده باشیشان. نکند که کادو داده باشیشان به دیگری. نکند که آن شب بعد از من با کس دیگری بوده ای.
چند روز بعد فیلمها را برگرداندم به این امید که بدانی، فیلم کادوی ولنتاین نیست. بفهمی که یک شاخه گل ساده برای من بیشتر از هر چیزی می ارزید. بفهمی که همین که گفته ای پاشو برویم ژوانی برایم معنی یک شام عاشقانه خوردن را می دهد. تو اما مردی. هرگز نفهمیدی و نمی فهمی که من یک زنم. که اگر تو را بخواهم با همه خوبیها و بدیهایت می خواهم. که من زنم اما مردتر از همه مردهایی هستم که نمی توانند روی حرفهایشان بایستند.
آرزو کردم سال دیگر روز ولنتاین را جشن بگیرم، با همسری که در کنار هم خوشبخت خواهیم بود.
تو را دوست دارم بیشتر از هر چیزی در این دنیای به این بزرگی. بیشتر از هر چیزی که فکرش را بکنی. یادآور دوست داشتنی در من. یادآور مهر ورزیدن، از خود گذشتن. یادآور همه چیزهای خوبی که می شود سراغ داشت در طول زندگی. همه چیزهایی که می شود دید، شناخت، حس کرد و آموخت. و همه اینها همیشه در تو جمع بوده. یادآور خاطرات شیرین زندگی منی. همیشه رازدار بوده ای. سنگ صبور بوده ای. آرام بخش بوده ای. خوش قلب و رئوف بوده ای. همیشه زیبا، متین، با وقار و محجوب بوده ای.
جای خالی ات پر نشده و دلم برایت تنگ شده خیلی زیاد.
حالا آن سر دنیا هستی و داری مادر می شوی به دور از همه عزیزات و در کنار پدر فرزندی که می آید تا زندگیت دگرگون شود. از بطن تو زاده می شود آن کسی که قرار است ما دوستش بداریم.
مبارک باشدت این مادر شدن.
جمعه بیستم آبان سال 89 بود. صبح رفته بودیم پارک ملت و دویده بودیم. برای ناهار رفتیم نون و ریحون و بعد هم رفتیم سینما. اگر درست خاطرم مانده باشد فیلم سلیمان بود. بعدش هم رفتیم کارواش.
رفته بودیم کارواش. بعد از اینکه کارمان تمام شد دنبال ماشین تو افتاده بودم تا راه را نشانم بدهی که برگردم خانه. داشتم رانندگی می کردم که احساس کردم کلاچ ماشین خیلی نرم شده. زنگ زدم به تو که ایرادش را بگویم. گفتی که نگاهش می کنی. ایستادی. پشت سرت ایستادم. آمدی نشستی توی ماشین من. کلاچ و ترمز را برایم چک کردی. گفتی که مشکلی نمی بینی. بعد خواستی بروی سوار ماشینت بشوی که راه بیفتیم. برای یک لحظه ایستادی. روبرویم بودی و نگاهم می کردی. هوا تاریک بود. نور فلاشرهای ماشین هر دویمان چشمک می زد. از چشمهایت می خواندم که دوستم داری. می خواندم که نمی خواهی برگردم خانه. که می خواهی با هم باشیم. که می خواهی بغلم کنی، ببوسی ام. نگاهت می کردم. دلم می خواست بغلم می کردی همانجا توی همان خیابان تاریک در هجوم و ازدحام ماشینهایی که در رفت و آمد بودند. دلم می خواست ذوب می شدم در هرم نگاهت و جاری می شدم میان بازوانت. اما نشد. سوار ماشینت شدی و هر کدام به راه خودمان رفتیم.
کاش آن روز همه چیز را از میان چشمهایم خوانده باشی.
تو را دوست نداشتم آن اوایل. نه که دوستت نداشته باشم. بیشتر برایم موجودی بودی شگفت انگیز که آمدنت را انتظار نداشتم. که آمدنت چارچوبهای ذهنم را به هم می ریخت. می خواستی بیایی که بشوی عزیزترین آدم عزیز من.
بیشتر که اسمت به میان آمد و حرف از تو زده شد برایم ملموس تر شدی. میل به در آغوش گرفتنت در من ریشه دواند و دیدن اولین اشکها و لبخندهایت آرزویم شد. کم کم عزیز شدی برایم به اندازه عزیزترینم. دوستت داشتم و انتظار آمدنت روزهایم را به شب می رساند.
حالا دیگر زمانی نمانده تا پاهای کوچکت را روی این زمین خاکی بگذاری. که جدا شوی از آغازت و راهت را ادامه دهی در بین آدمهایی که دوستت دارند و می خواهند که باشی. که باشی و نور امید بدهی به زندگیشان. که لبخند بنشانی به چهره شان. که باورشان بدهی که زندگی هست و چیزهای خوب هم هست و جریان مدام عشق ادامه دارد.
آمدنت را تبریک می گویم ای کودکی که زاده می شوی تا امید بیافرینی و زندگی ببخشی و شادی را بسط دهی.
وقتی تو به دنیا اومدی بارون می بارید اما هوا ابری نبود. این فرشته های آسمون بودن که گریه می کردن. آخه یکی ازشون کم شده بود. تولدت مبارک.
در تلاطم روزهای رفته و آمده دلم به چیزهایی خوش است که برایت می نویسم و تو نمی خوانی. یعنی خبر نداری که بخوانی. به رویاهایی که با تو تصور می کنم. به خاطراتی که با تو داشته ام. روزهایی که با تو گذرانده ام. دلم خوش است به همه لحظه های خواب و بیداری که با تو سر کرده ام. وقتهایی که در آغوشت فرو رفته ام. زمانهایی که تنت را کاویده ام. همه دقایقی که با تو بوده ام و حالا یاد و خاطرشان زندگیم را فرا گرفته.
تصور اینکه تو پدر فرزندم باشی هرگز رهایم نکرد و خاطرم دمی از سحر کردن شبهای بیشمار در آغوشت جدا نشد. هیچ خوشی بدون تو رویایم نشد و هیچ اندوهی به اندازه نبودن تو به مرز نابودی ام نکشید.
هنوز هم برای تو می نویسم. هنوز هم صفحهاتم از کلمات تو پر می شوند. هنوز هم زندگیم در باقی روزهای عمرم را با تو بودن خلاصه می شود. و هنوز هم تو را دوست دارم. و هنوز هم با تمام آرزوهایم زندگی ادامه دارد.
امروز روز تولد توست. که 37 ساله می شوی. تولدت مبارک.

وجود انسان همچون پرنده های سبکبال به افقهای روشن می اندیشد. عالیترین شادباشهای خود را به همراه امید و آرزوی روزهای خوش و شادی بخش برایت خواهانم.
این را نوشته بودی روی صفحه اول تقویم جیبی که به مناسبت سال 90 از شهر کتاب آرین خریدی و به من هدیه دادی. برایم آرزوهای خوب کرده بودی و شادی خواسته بودی.
اما زندگی برای من آنطور نشد که تو آرزو کرده بودی. سال سختی شد برایم. خیلی هم سخت بود. تو رفتی و من تنها ماندم، با همه خاطرات لحظه هایی که با هم گذرانده بودیم. غذاهایی که خورده بودیم. جاهایی که رفته بودیم. بوسه هایی که داده بودیم. لذتهایی که برده بودیم. من ماندم و دستهایی که دیگر گرفته نمی شد. لبهایی که آواز عشق سر نمی داد و گوشهایی که دوستت دارم نمی شنید. من ماندم و غمی که از درون مرا می خورد و قلبی که با هر بار تکرار نامت در هم فشرده می شد. من ماندم و تنهایی و شبهای تاری که سحر نمی شد. من ماندم و یاد تو و جای خالی لحظه هایی که با هیچ چیزی پر نشد، نشد، نشد.
حالا بعد از این همه روز که گذشته و تو نبوده ای سال جدید کم کم نزدیک می شود. هنوز هم تنهایم. هنوز هم تو را می خواهم با همان شدتی که از روز اول خواسته بودمت. هنوز هم دلم همه وقتهای با تو بودن را می خواهد. همان نگاهها. همان بوسه ها. همان آغوش گرمی که امن ترین جای دنیا برای من بود. هنوز هم همه اینها را دلم می خواهد.
هنوز هم منتظرم تا امسال روی صفحه اول تقویم جیبی که به من هدیه می دهی برایم آرزوی شادی کنی و خواستار خوشی باشی. به این امید که این بار خداوند خواسته ات را برآورده کند.